فرشته ی ما زمینی شد ...

سلام سلام شازده پسر ، قند و عسل ![]()
بابت تاخیر سه ماه و یک روزه ام معذرت میخوام مامان ... ![]()
اینقدر با اومدن شما سرم شلوغ شد که اصلا نفهمیدم این مدت چه جوری گذشت !! 
اما امروز که سوم آذرماه 1393 ست از خواب شما استفاده کردم
و اومدم تا برات از روز تولدت بگم و روزای اول زمینی شدنت ... 
چون حرفام زیاده و وقتم کم ، چون هر لحظه ممکنه شما بیدار بشی ، پس با اجازه از شکلک ها استفاده نمیکنم و فقط مینویسم ... ![]()


سعی میکنم خیلی مختصر بگم ...
صبح پنجشنبه 1393/6/6 من و شما و بابا و خاله عطیه راه افتادیم سمت بیمارستان تا از شما یه نوار قلب بگیرن و وضعیتت چک بشه و راه بیافتیم سمت تهران تا شما تو بیمارستان چمران به دنیا بیای ...
اما از اونجایی که یه مامان باردار اونم هفته های آخر اگر پاش به بیمارستان برسه بالاخره یه جورایی موندگارش میکنن بعضی از این ماماها ، منم موندگار کردن ، اونم یه جور نا جوووووووری !!!
سر اذان ظهر بود وارد بلوک زایمان بیمارستان امام رضا شدم و با اینکه قصد داشتم زودی بیام بیرون تا راه بیافتیم سمت تهران ، اما ساعت 10 شب از بلوک اومدم بیرون ، البته با یه دسته گل خوشگل ، یه فرشته ی دوست داشتنی ...
جونم براتون بگه ، با معاینه ماما دچار خونریزی شدید شدم و بعد هم خیالم رو راحت کردن که دیگه اجازه ندارم از بیمارستان بیرون برم چون اوضاعم وخیمه ....
( شما بیدار شدی ماما قشنگه ... الان برمیگردم ... )
خب کجا بودیم ؟ ... آهان
فرستادنم سونو ، یه سونوی نیم ساعته و من برای آخرین بار شما رو تو مانیتور دیدم و باهات صحبت کردم . اما اینبار پر از ترس بودم ، پر از نگرانی ...
شما باید مانیتورینگ میشدی به خاطر شرایطی که پیش اومده بود . از طرفی باید زودتر به دنیا میومدی اما انگار شما خیال به دنیا اومدن نداشتی و جا خوش کرده بودی . همین جا خوش کردن شما منجر شد به پاره کردن کیسه آب و آمپول شل کننده و آمپول فشار تا بلکه قدم رنجه کنید و تشریف بیارید ...
بعد از پاره کردن کیسه آب و بعدش کلی آزمایش و بعد هم آمپول شل کننده و آمپول فشار ، با یه سرم تو این دست و یکی اون دست با فشاری در نوسان و عدم اجازه برای خوردن چیزی به خاطر اینکه احتمال این بود که ناچار به سزارین بشیم ، بالاخره دردهام شروع شد ... اونم چه دردهایی ... تند با فاصله های کم . اما شما همچنان قصد نداشتی به دنیا بیای ...
هر یک ربع به بار معاینه میشدم اما خبری نبود ...
دردهام خــــــــــــــــــــــــــــــیلی خــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی تند و شدید بود ... از شدت درد تخت رو تکون میدادم . میشستم تحمل درد برام خیلی آسون تر بود اما بخاطر اینکه شما باید مانیتورینگ میشدی و وقتی میشستم اون دو تا ماسماسکی که گذاشته بودن رو شکمم یه کم جابجا میشد و دستگاه نمیتونست صدای قلب و اوضاعت رو کنترل کنه ، به همین خاطر اجازه نداشتم زیاد بشینم . حتی دوش آب گرم هم فقط یه بار اونم کوتاه گرفتم ...
اولش تو اتاق ایزوله بودم ، دردهام که شروع شد اوردنم تو اتاق درد . دوتا اتاق درد بود و تو هر کدوم دوتا تخت با یه پرده بینش و همه تختها هم پر بود . تو اتاق درد که رفتم از اتاق زایمان صدای گریه ی یه نوزاد اومد که به دنیا اومده بود ... دلم غش رفت مامان . برای چند لحظه دردهام فزاموشم شد و سراپا گوش شدم و لذت بردم ...
بقیه مامانایی که تو اتاقای درد بودن شرایطی عادی داشتن و فقط درد زایمان میکشیدن ... هیچ کدوم اوضاع وخیم من رو نداشتن به خاطر همین شرایط من زود به زود چک میشد و بیشتر حواسشون بهم بود ...
برای تحمل دردهام حتی ماسک هم آمردن برام ، اما دریغ از یه ذره تاثیر ... تمام مدت یا ذکر میگفتم و دعا میکردم یا با شما حرف میزدم ... اونقدرها که اوضاع بد پیش اومده برای شما اذیتم میکرد و آزارم میداد دردها آزاردهنده نبودن . هم به شـــــــــــــــــدت خونریزی داشتم اونقدر که برام فرم درخواست خون هم پر کرده بوده همون سر ظهر اما خدا رو شکر احتیاج نشد ، هم کیسه آب رو پاره کرده بودن و شما بع خشکی افتاده بودی ، اما خبری از تولد نبود ... برای همینم بود که یکسره چک میشدی ومانیتورینگ بودی ...
خلاصه ساعت 7.5بعد از حدود 5 ساعت درد تند و شدید وقتش شد و بردنم اتاق زایمان . اونجا هم دو تا ماما به نوبت روی شکمم فشار میاوردن تا شما رو راه بندازن !!!!!! تا لحظه ی آخر هم صدای قلبت چک میشد تا اوضاعت کنترل بشه ...
بالاخره ساعت 8 شب پنجشنبه 1393/6/6 سر اذان ، پرنس تابستونی من ، سبحان ، با 3کیلو و 625 گرم وزن و 53سانت قد به دنیا اومد و زندگی من و باباش رو پر از شادی و رنگ کرد ...
من مثل بقیه مامانایی که زایمان طبیعی میکنن شما رو موقع تولد با بند ناف ندیدم ... شما درشت بودی و جات کوچولو احتمالا به همین علت بوده که بند نافت خیلی کوتاه بود . اونقدر که هم باعث شد چند دقیقه ای گیر کنی و روند زایمان کند بشه هم مجبور شدن بند نافت رو داخل ببرن ، قبل از اینکه کامل به دنیا بیای . همین چیزا و چندتا چیز دیگه باعث شد شرایط من بعد از تولد شما باز وخیم بشه . خلاصه که پای دکتر به اتاق زایمان باز شد با ماسک و یه چندتا آمپول بی حسی دیگه که هیچ کدوم تاثیری نداشت و از میزان دردهام چیزی کم نمیکرد ... ممکن بود ببرنم اتاق عمل که دکتر مخالفت کرد و گفت این همه درد کشیده بچه اش هم به دنیا اومده باز ببریم اتاق عمل و شکمش رو پاره کنیم که چی بشه ، همینجا انجامش میدم خودم ... ظاهرا رحمم پاره شده بود ...
خلاصه دکتر پنجه طلا که میگن شاید ایشون باشه!!!بخیه های رحمم رو زد و موقع رفتن وقتی ازش تشکر کردم باورش نمیشد با این همه درد دارم تشکر هم میکنم . برگشت سمتم و با تعجب گفت چی ؟! گفتم میگم ممنونم ... لبخند زد و انگار که کمی از خستگیش رفته باشه گفت خواهش میکنم . فقط 10 روز دیگه بیا مطب تا بخیه هات رو چک کنم .
دکتر که رفت ماما مشغول بقیه بخیه ها شد ، واقعا نمیدونم در کل چندتا بخیه خوردم!!!!!!! غیر از بخیه های رحم که کار خود دکتر بود ، بقیه رو ماما انجام داد و با اینکه بنده خدا کلی تلاش کرد تا با حرف درباره معماری (رشته تحصیلیم) و دکوراسیون داخلی و اینکه دنبال یه دکوراتیو خوب برای تغییر و تحول خونشه سعی کرد کمی حواسم پرت بشه و متوجه دردهای بخیه نشم اما بی فایده بود !!!
هرچند که من شیش دنگ حواسم رو تخت نوزاد بود ، پی شازده کوچولوی تازه واردم ....
بعد از تولد گذاشتنت تو تخت نوزاد که کمی با تخت زایمان فاصله داشت . وقتی مثل همه ی مامانا پرسیدم حالش خوبه ؟ سالمه ؟ ... ماما گفت خوبه خوبه و با چشمای باز داره حسابی فوضولی میکنه!!!
موقع دنیا اومدن صدای گریه ات بلند نشد مامان ، به خاطر گیر کردنت بعد از کمی ماساژ و بعد هم ضربه ی معروف یه گریه ی کوچولو کردی که چندان هم شبیه گریه نبود . بعد هم تو تخت مشغول وول خوردن و شیطنت شدی !!! اونقدر که هربار باید میومدن و تورو تو تخت مرتب میکردن و بازم روز از نو و روزی از نو !!!
و ساعت 9.5 بعد از یک ساعت و نیم که از تولدت میگذشت ، وقتی کار بخیه ها هم تموم شد ، ماما شما رو آورد گذاشت تو بغلم و کمکم کرد تا به شما شیر بدم ... اشک تو چشمام نمیزاشت خوب بینمت . بغض تو گلوم هم نمیزاشت قربون صدقه ات برم ، بی رمقی و بی جونیم هم مانع ازین میشد که محکم به خودم بچسبونمت و فشارت بدم ... اما با همه ی اینها قشنگترین لحظه بعد از لحظه تولدت همین شیر دادن برای بار اول بود...
تو اون لحظه ها کلی دعا کردم ... مخصوصا برای اونایی که چشم انتظار نی نی هستن و در آرزوی مادر شدن.
ساعت 10 شب من و شما از بلوک زایمان اومدیم بیرون . پشت در خاله عطیه و عمه منصور منتظرمون بودن . همراهای بقیه مامانا هم اونجا بودن . همه بهم تبریک گفتن و من اما با بغضی که باز مهمون گلوم شده بود فقط تونستم با لبخند و حرکت سر ازشون تشکر کنم ...شیرینترین بغض و اشک زندگیم بود اون بغض و اشکهایی که تو اون ساعتها باهام دمخور بودن ...
من توی ویلچر و شما تو تخت نوزاد حرکت کردیم به سمت بخش بستری... از آسانسور که بیرون اومدیم دیدم بابا پشت در اتاق بستری ایستاده و منتظره تا مارو ببینه .یواشکی و دور از چشم نگهبانا اومده بود و دیدنش تنها چیزی بود که خوشحالی من رو تکمیل میکرد ...بابا اومد سمتمون هردومون رو بوسید و احوالم رو پرسید . بعد هم ازمون عکس گرفت تا عکس شما رو ببره نشون مامانی اینا بده که پایین منتظر بودن ...
بابا اولین عکس شما رو به اسم خودش ثبت کرد !! این اولین عکس شماست وقتی فقط دو ساعتت بوده . پشت در بخش بستری و در حال تلاش برای خوردن دستت !!!

تو بخش که رسیدیم مامانی و مریم هم اومدن... کلی همه خوشحال بودن . شب هم من و شما و خاله عطیه موندیم بیمارستان . اذان صبح هم بابا ، مامانی رو آورد و خاله عطیه که خیلی خیلی خسته شده بود رفت خونه تا یه کم استراحت کنه.
اینم دو تا عکس از اون شبی که تو بیمارستان موندیم ...


فرداش هم بابا و دایی جواد اومدن دنبالمون . قبل از رفتن دایی جواد و مامانی شما رو بردن تا واکسنت رو بزنی. قربونت برم مامانی گفت برعکس همه ی نی نی ها که گریه میکردن شما هیچی نگفتی . شبش هم خیلی آروم بودی گل پسری ... الهی مامان فدات شه ...
اینم اولین عکس بیرون از بیمارستان شما ، خونه ی مامانی ... بعد از بیمارستان من و شما و بابا دوهفته ای مهمون مامانی اینا بودیم گل پسری ...

بعد از دوهفته هم من و شما و بابا و خاله عطیه اومدیم خونه خودمونیم ...
برای این پست کافیه دیگه ... راستش من این پست رو 11 صبح شروع کردم و الان ساعت 6و25 دقیقه است و هوا هم حسابی تاریک شده !!!



فرشته ی ما زمینی شد ... 

